شيطونکی

بارون.....
نویسنده : انسیه امی - ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢
 

همیشه عاشق بارون بودم... می دونی چرا؟ چون تو عاشق بارونی... یادمه هر وقت بارون می یومد، تو بی پروا، بدون توجه به فریادهای مادرت بدون دمپایی به کوچه می دویدی و زیر بارون شروع به جست و خیز می کردی و همش دستات رو مشت می کردی و قطرات رو می گرفتی و فریاد می زدی " نجاتت دادم! تو مال منی! تو زنده می مونی! تو حالا شدی از وجود من!" و من همیشه از پشت پنجره به بازی های کودکانه ات می خندیدم... هر روز از پی هم گذشت و من هر وقت بارون می یومد به عادت همیشگی پشت پنجره منتظر تو بودم تا تو رو تماشا کنم و از لذت تو، وجودم رو سر مستی پر کنه!... به وجودت تو روزای بارونی عادت کردم و تو بزرگ شدی و باز هم من چون گذشته تماشاگه شور و غوغای تو به هنگام بارش بارون بودم... وقتی که بزرگتر شدی فقط در پس پنجره نظاره گرش بودی ولی باز هم توی چشمهات عشق به این گران بهاترین چیز موج می زد و من شاهدش بودم و هر روز بیش از پیش عاشقت شدم...

نمی دونم چه طور و چگونه راز دلم را برایت بازگو کردم... ولی به خوبی به یاد دارم که آن روز هم مثل همیشه باران می بارید و من و تو در کنار هم در زیر نم نم باران قدم می زدیم و در آن لحظه بود که عشق در وجودمان شکوفا شد و به ژرفای خود رسید و با آب باران آبیاری گشت تا دیگران نیز ناظر آن باشند....

تو عاشق باران بودی و من عاشق تو... پس من نیز چون تو عاشق بران گشتم ولی چه سود... تمام سخنانت هنوز هم مثل گذشته برایم تازه است... از باران می گفتی و دلیل دوست داشتنت را... و اینکه در زیر باران هیچ گاه هیچ کسی شاهد اشک هایت نخواهد بود و آن ها را نخواهد دید... آن روز برایم آز آرزوهایت گفتی... ولی آخرین ارزویت... آتش به دلم زد... کاش نمی گفتی... کاش... آرزوی مرگ در زیر باران و ادغام شدن با او و جزئی از باران شدن را...

با سخنانت ته دلم را فرو ریخت آنقدر از سخنانت و حرف های دلگیرت دلم شکست که ناخواسته و ندانسته بر سرت فریاد زدم و تو... در زیر باران گریستی و من شاهد گم شدن اشک هایت در زیر نم نم باران بودم... اشک هایی که به گرمی فرو می چکید و راه خود را در لا به لای باران گم می کرد... و تو دلشکسته از کنارم رفتی...

نمی دانم... گویا کسی مرا به زمین میخکوب کرده بود... نمی خواستم به دنبالت بیایم تا تو پی به اشتباهت ببری ولی... چه زود دیر شد...

حال می دانم که از باران متنفرم... با اینکه تو عاشقش بودی ولی من دیگر دوستش نخواهم داشت... چرا که آن روز... آری آن روز باران، عزیز بارانیم را زمن ربود و تو را با خود برد...

حال هم باران می آید... همان گونه که تو گفتی اشک هایم در زیر باران گم می شود.. به یادت هر زمان که بارن می بارد به کوچه می روم ولی... ولی در زیر چتر...

 

28/5/88


 
comment نظرات ()

 
نامه ای برای او
نویسنده : انسیه امی - ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢
 

نمی دانم تو کیستی که نامت همیشه با من و یادت همیشه و هر لحظه در کنار من است ... . هر چه هستی باش و خود باش که تنها تویی که توانسته ام صندوقچه وجودیتم را برایت به ارمغان بگذارم... امانتی که در آن هیچ بازگشتی وجود نخواهد داشت ... .

آن روز که با لبخند گرم و دلنشینت دستانم را در دستان پر محبتت گرفتی و آرام در گوشم عشق را زمزمه کردی؛ هیچ گاه از خاطرم پر نخواهد کشید و همیشه آن خاطرات را در ذهنم تداعی خواهم کرد تا از یاد نبرم عشق و محبت کردن را...

چه زیبا با من قدم برداشتی و به من آموختی راه رفتن را ... و چه زیبا یادم دادی سکون را و معنای توقفگاه در زندگانی را...

چقدر با حوصله و آرام غم را به من آموختی و چقدر صبورانه برایم تشریح کردی غم و محبت در کنار هم بودن را...

و من هنوز هم به همان روزها می اندیشم ... روزهایی که بی اندیشه از کنارشان گذشتم و به فراموشی سپردم خاطرات با هم بودن را و فراموش کردم آنچه تو به من آموختی... چقدر آن روزها کودکانه با تو سخن گفتم ولی حال...

می خواهم بازگردم به کنارت و در کنارت احساس گرما وجودم را به تسخیر کشد و من در وجودت چون موجی در دریا رها شوم و دوباره تکه ای شوم از وجودیتت... باز خواهم گشت کنارت ای پروردگارم... باز خواهم گشت... به زودی ... .

26/5/88


 
comment نظرات ()

 
آدما...
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۳
 

من آن شمع پریشانم من آن آتش به دامانم
من آن موجود نادانم که می دانم نمی دانم
چو مرغی خانه بر دوشم چو دریا سر به سر جوشم
من آن موجود خاموشم که دور از بزم یارانم
گهی از خویش نالانم گهی افتان و خیزانم
گهی اینم گهی آنم ز خود هر دم گریزانم
جوانی را هدر کردم خوشی از دل بدر کردم
هوای او ز سر کردم تو می گوئی من انسانم؟


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : انسیه امی - ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٥
 

شاید آنروز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد، خبری از دل پر درد گل یاس نداشت. باید این گونه نوشت : " هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل نرگس . یاس زندگی اجباری است."


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : انسیه امی - ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠
 

اولین بار وقتی نگاهم در آشیانه ی نگاهش گره خورد تازه در یافتم عشق یعنی چه؟ تازه اون موقع بود که به معنای واقعیش پی بردم.ولی... ولی اون به سادگی از نگاهم گذشت وچشمانش ونگاهش را به دیگران دوخت.اما...امامن هیچ گاه اولین نگاهی را که باعث دل بستگی وجودیتم شد رو از یاد نبردم...

سال ها گذشت وهیچ گاه در چشمان دیگری نگاه نکردم،ترسیدم...می ترسیدم کسی نگاهش به نگاهم گره خورد و او نیز عاشق گرددولی من آن نگاه را نبینم و به سادگی از کنارش بگذرم...پس نگاهم را دزدیدم وآن را پنهان کردم... بدون آنکه دریابم از کنارمحبت ها وعشق هایی به سادگی گذشته ام وبدون آنکه به چشمانی نگاه کنم عشق هایی راپشت سر نهاده ام.

وقتی بزرگ و بزرگ تر شدم آموختم که چون کوه باید مقاوم بود ومانند برگ درختان با لطافت.پس سعی کردم یاد گیرم از کنار مشکلات بگذرم و آن ها رادر هاله ذهنیتم دفن کنم ... کم کم چشمانم را به دنیای زیبایی ها گشودم و دوباره آغاز به زیستن کردم و شاید این دومین تلنگر در زندگیم بود ... تلنگری که زندگی را برایم دگرگون ساخت...

باری دوباره نگاه را دیدم...ولی این باراین نگاه نگاهی دیگر به دنبالش بود ودستانی در دستانش...او نیزمرا نگریست... ولی نه مانند گذشته...گویا باچشمانش مرا متهم می کرد ... ولی چرا؟ ثانیه ای بیش بین آشیانه ی چشمانمان رد و بدل نشد وتنها اشکی از گوشه چشمانمان جاری گشت....

حال می دانستم که دیگر دوست ندارم نگاهی را به دنبالم داشته باشم چرا که آشیانه ی کوچکم بر باد رفته بودو ققنوس عشقم خاکستر شده بود وگویا این خاکستر عشق نمی خواست متولد گردد...

سعی کردم زندگی ام را با یادش سپری نمایم...ولی... ولی گویا نگاهها همیشه با انسان همراه است وعشقی که از ابتدا در دل انسان جوانه می زند هیچ گاه خشک نمی گردد وهر روز بیش از پیش رشد می کند چرا که هیچ گاه به راحتی زندگی نکردم و همیشه به دنبالش گشتم ... تا روزی که...او را یافتم... این بارنگاهش مانند گذشته نبود...نگاهی همراه با لبخند ...بر خلاف گذشته این بار چشمانش می خندید وبامن سخن می گفت... سخن از عشق،سخن از دوری...و... باور نداشتم...باور نداشتم آنچه را که می بینم... عشقم و تمام زندگانیم در زیر مشتی خاک و سنگ آرمیده بود وتنها یادگاریش چشمانش بود که عاشقانه به من لبخند می زد... کسی آرام صدایم زد...صدایش همراه با افسوس وناله بود...نمی توانستم باور کنم ... حرف هایش را...گریه هایش را...او رفت ومرا در کنارزندگانیم تنها گذاشت و تنها حرف ها وصدایش برایم زمزمه وار باقی ماند...

"همیشه در زندگی از چشمانی می گفت که همیشه در پی اش بوده است...از چشمانی که در کودکی دید ودانست عشق یعنی چه؟... و نتوانست هیچ گاه آن را لمس کند و همیشه ققنوس وار سوخت..."

گمان نمی کردم او نیز عاشق بوده باشد... افسوس که دیر دانستم...  


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۳٠
 

چشم به در دوخته ام مگر دست آشنایی آن را بنوازد.همه تن گوش نشسته ام شاید ترنم دلنوازی آن را بنوازد.ای عشق! چهره ی سرخت را هر بامداد با بوی گل سرخ همراه می دیدم به کدامین ستاره پیوستی که حتی سوسویت به من نمی رسد.نگاهم این روزها خورشید را درو می کند تا شب را به تماشای تو بیاراید اما تو گویی به دوردسترین کهکشان ها کوچیده ای که انتظار را از شاخه نگاهم نمی چینی، مرامت این گونه نبود که پشت به من راهی شوی وحتی طنین گامهایت به گوشم نرسد.اکنون چون برگی خشکیده بر شاخه های خزان زده درختی در انتظار رویش بهارم وتنها به این امید است که تازیانه های طوفان زندگی را به جان می خرم. در حریق زندگی تدبیر کلبه امیدم را به نوازش انگشتانت بنواز وگرنه فردا باید بر ویرانه های آن گام نهی......


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : انسیه امی - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠
 
مدتی است کویر لبهایم،رنگ لبخند را از یاد برده اند وباران همنشین دیرین آسمان چشمانم شده است ...

آه! مدتی است گلواژه های مهربانانه ی عشق و محبت را از یاد یرده ام و در کوچه پس کوچه های قلبم ،مهربانی را گم کرده ام...آری!!مدتی است عطر حضور تو را در کنار خود احساس نمی کنم....

چرا؟!!....


 
comment نظرات ()

 
کاشکی....
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠
 

عشق همانند گلی است که اگر چه ما انسان ها آن را می پرستیم ولی بعضی ناخوداگاه آن را پرپر می کنند ودیگر زمانی و حتی ثانیه ای برای باز سازی آن ندارند و به سادگی گلبرگ های عشق خود را درون حصاری ازتنفر حبس می کنند بدون آنکه بیندیشند این حصار بدون زندگی باعث فراموشی عشق است عشق هایی که اگر چه سال ها بگذرد ولی همیشه چون گذشته عطر دوست داشتن در آن ها جریان دارد و شبنم عشق ازآن ها می تراود...
ما انسان ها همیشه در طول زندگیمان به دنبال فردی برای تکیه گاه های روزهای تنهایی هایمان می گردیم ولی هیچ گاه گمان اینکه تکیه گاه دیگران باشیم را در عمق وجودمان نفوذ نمی دهیم....
همیشه تنها به دنبال دستانی هستیم تا به دست گیریمشان ولی هیچ لحظه ای دستانمان را آغوش بی پروا وبی آشیانه ی کسی نمی کنیم...چرا...کاش می شد هنگامی که دستان هم را می گیریم تنها به این نیندیشیم که ما دستان او را گرفته ایم بلکه بیندیشیم که او دستانمان را گرفته است...
کاش در زندگی ستون هم می شدیم تا در زیر طغیان زندگی هیچ گاه لگد مال نگردیم همان گونه که ستون های معبد با یکدیگر بار بهتر کشند...
کاش همیشه در کنار هم می بودیم تا لحظه لحظه های زندگی را در کنار یکدیگر لمس نماییم اما نه آنگونه نزدیک... که بلوط و سرو در زیر سایه ی هم به کمال رویش نخواهند رسید...
کاش همیشه در ثانیه های کوتاه و گذرای عمرمان لبخند می زدیم و هیچ گاه غم را در چهره های دیگران مهمان نمی ساختیم اما نه آنگونه شادی که غم بیدار شود...
کاش هیچ گاه یادها را به یادی دیرین نمی سپردیم تا یادها یادگاری گردند بلکه آنها را قاب می کردیم تا نقش زیبای با هم بودن را همیشه دراتاقک زیبای وجود سبزوبی ریایمان حس کنیم...
کاش آنقدروسعت داشتیم تا در عمق وجود کوچکمان پرستوهای عاشق را آشیان بخشیم و درکنار آنها عشق را به زیبایی و با تمام احساس لمس نماییم و طلوع عشق را نظاره گر باشیم
کاش فریاد هایمان آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست...
کاش آسمان چشمانمان حرف های دل ابریمان رامی شنیدواشک هایش رافرومی ریخت بدون آنکه بیندیشد با این کم بهاترین چیز غرورش نخواهد شکست...
کاش می دانستیم که محبت دروجودمان انگشت خداست که اوبرروی شانه های کوچکمان قرار داده است تااین گونه بزرگ گردیم و درک نماییم که چرا....
و ای کاش می دانستیم که اگر چه خداتنهاست ولی تنهایی را دوست نداشت چرا که هیچ گاه در خانه اش را به رویمان نبست حتی زمانی که ما در قلب هایمان را بستیم...


                     کاش من، من بودم.... کاش ما، ما بودیم....


 
comment نظرات ()

 
کوچیک باشیم و دلمون بزرگ...
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠
 

وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم ............کاش کوچیک می موندیم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که می زنیم باز کسی حرفمون رو نمی فهمه


 
comment نظرات ()

 
عشق یا....
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠
 
دختر بچه و پسر بچه از روی تپه پوشیده شده از گل بالا رفتن تمام دنیاشون پر از قشنگی و خنده بود موقع بازی های شیرین صدای خنده هاشون همه جا می پیچید کم کم خسته شدن، زیر درختی روبروی هم نشستن به هم زل زده بودن نگاه پاک کودکانه شان همدیگر را یک لحظه هم تنها نمی گذاشت صورتها شون رو بی اختیار به هم نزدیکتر کردن چشم از هم بر نمی داشتن ناگهان پروانه ای زیبا از میان صورتشان گذشت طنین رنگهای زیبایش نگاه هر دو کودک را ربود پروانه بر گلی نشست اما خیلی زود دوباره پر کشید و روی گلی دیگر نشست هر دو بی اختیار بلند شدن و به دنبال پروانه زیبا رفتن دختر بچه گفت: پروانه را برایم می گیری؟ پسر بچه هم که می خواست خواسته تنها دوستش را برآورده کند بی درنگ دنبال پروانه رفت چند بار خواست پروانه را بگیرد اما نتوانست زمین خورد، دختر بچه گفت: بگیرش دیگه پسر از جایش بلند شد پروانه روی گلی نشسته بود که پسر توانست او را در مشت بگیرد ذوق زده شده بود، پروانه را محکم گرفته بود تا فرار نکند دستش را مقابل صورت دختر گرفت و باز کرد پروانه بیچاره را آنقدر فشار داده بود که مرده بود اشک در چشمان دختر حلقه زد، برگشت و شروع به دویدن کرد هر چه دورتر می شد صدای گریه اش هم بلند تر می شد دختر بچه رفت و هیچ وقت برای دیدن پسر کوچولو بر نگشت... سالها گذشت... پسر بچه دیگر بزرگ شده بود اما او هنوز تنها زندگی می کرد حالا اون صاحب بزرگترین کلکسیون پروانه های خشک شده بود
 
comment نظرات ()

 
نی لبک چوبين....
نویسنده : انسیه امی - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
 

خدایا!

دلم را همچون نی لبکی چوبین بر لب های خود بگذار و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی مردمان مترنم کن....چنان بنواز دلم را که هر جا نفرتی است عشق باشم من... هر جا زخمی است مرهم باشم من... هر جا تردیدی است ایمان باشم من... هر جا ناامیدی است امید باشم من... هر جا تاریکی است روشنایی باشم من... هر جا غمی است شادمانی باشم من... و همیشه در کنارت نغمه بسرایم....


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : انسیه امی - ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤
 

یه روز رسد شادی به اندازه ی کوه .یه روز رسد غمی به اندازه ی دشت ............. افسانه ی زندگی چنین است عزیز: در سایه ی کوه باید از دشت گذشت....


 
comment نظرات ()

 
عشق....
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥
 
کسی که عشق می کارد اشک درو می کند. هیچ شکنجه ای عذاب آورتر از آن نیست که انسان نه عشق بورزد ونه عشق نثار او شود.
 
comment نظرات ()

 
life
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥
 

زندگی رویش یک حادثه نیست

زندگی رهگذر تجربه هاست

تکه ابری است به پهنای غروب

آسمانی است به زیبایی مهر

بارگاهی ست زدربار حضور

زندگانی چو گل نسترن است

باید از چشمه جان آبش داد

زندگی صحنه جولانگر ماست

خوب و بد بودن آن

عملی از من و ماست...

پس بیا تا بفشانیم همه

بذر خوبی و صفا

و بگوییم به دوست

معنی عشق و حقیقت چه نکوست.....


 
comment نظرات ()

 
تو را....
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٥
 

تو را نمی دانم اما ، اولین نگاه من به تو، نه از سر مهر بود و نه در زیر ماهتاب.....

ولی روزگار باره باره، نگاه ما را در هم آمیخت تا به تو بیندیشم......

و این بار از سر اندیشه و عشق تو را نگریستم، هر چند همگان این نگاه را خالی از فکر پنداشتند......

و من هنوز نمی دانم که ابتدا اندیشیدم و سپس عاشق شدم یا در پی عشق به فکر فرو رفتم.....

امروز مرور می کنم آن روزها را و یقین دارم بسیاری همچون من، نیازمند این نگاه به زندگی هستند و شاید این تجربه آنان را به راهی که هموار تر است برساند......


 
comment نظرات ()

 
فکر می کنی عاشقی؟
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۱
 

عاشقی زمانی است که دیگری در یابد به تمامی از آن اویی.... به هنگام نیاز به تو احساس کند که نه تنها هرگز شکست یا ناکامی او را موجب نخواهی شد، بلکه در همه حال در کنارش باقی خواهی ماند.........

تا حالا به این جملات فکر کردی؟ نمی دونم این جمله از کیه ولی یه جایی شنیدم و کلی رفتم تو فکر.  پس این همه آدم که می گن عاشق هستن چه جور عاشقی هستن که تو زندگیشون من و تو می یارن؟ چرا تو هم حل نشدن؟ اسم این کارو چی می شه گذاشت؟ علاقه؟ عادت؟ یا نیاز داشتن به کسی که باهاش باشن؟ من فکر کردم و به یه نتایجی رسیدم. تو هم یه کم فکر کن. ضرر نمی کنی. آخه شاید تو هم جزء یکی از همین آدما باشی. نه؟


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٧
 
مهد پرورش خرد آغوش عقل نیست بلکه دامانه عشق است، نهال خرد باید در کوزه ی عشق کاشته شود وبا آب احساسات آبیاری گردد. هر کس عشق را دردیگران جنون می داند حال آنکه خود همیشه به چیزی عشق می ورزد.
 
comment نظرات ()

 
حرف دل.....
نویسنده : انسیه امی - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٠
 

...خلق کرد ونگریست...آهی کشید،آنگونه نبود که اومی خواست پس آن راخراب کرد ودوباره ساخت وساخت تا زمانی که آن شد که او می خواست...لبخندی زد وآن را نوازش کردتاجان گرفت ودوباره باری دیگربه آن لبخند زد پس عشق از همان ابتدا در مخیله ی ذهن اوقرارگرفت واز همان دم عاشقانه پای به هستی نهاد....

دستانش را به آرامی به روی شانه های ضعیفش نهاد...بدین سان قدرت وتوان مندی از آن لحظه در تک تک اعضایش جاری گشت وشانه هایش برای تحمل مشکلات قد علم کرد...

دستانش را با دنیایی عشق ومحبت، به روی قلب او نهاد...پس قلب اوبه تپش افتاد واز آن زمان محبت وعشق رادر وجودخود به ارمغان آورد وآن را بارور ساخت....

باری دیگرنگریست...کامل بود؛آنگونه که خود می خواست ولی... نه گویاچیزی کم داشت،چه بود؟!... اندیشید ونگریست؛عشق داشت،محبت داشت،جان داشت،قدرت  داشت وتحمل در برابر سختی ها... پس چه بود آن؟!....

اندیشید ودانست.پس به آرامی دستانش رابه روی چشمان اوگذاشت وگریست،گریست ازاینکه این زیباترین را به زودی ازدست خواهد داد ودیگر در کنارش نخواهد بود تا آن را هر لحظه نوازش کند و بدین گونه اشک در چشمان مخلوقش متولد گشت وبه روی گونه هایش جاری گشت ومسیر خود را یافت... مسیر زندگی اش را وبه همین ترتیب انسان نیز مسیر زندگیش را از دریچه ی قلب خود بدست آورد...

و غم نیزدر آشیانه ی قلبش جای گرفت ولی نه به اندازه ی محبت ... محبت جایگاهش والاتر بود و به آسانی به روی زبان ها جاری می گشت ودر دل ها نفوذ می کرد...

به آرامی عزیزش را به نقطه ای زیبا نهاد ولی دلش نمی آمد تنهایش گذارد پس در تمام لحظه های سخت وآسان زندگی همراهش گشت وبااوقدم نهاد تا سختی هایش را کم کند واز آن زمان بود که خداوند با انسان همراه گشت ودر تمام مشکلات هم پایش شد...

وشاید به همین دلیل بود که اورا جانشین و خلیفه ی خود به روی زمین نهاد چرا که عاشقانه دوستش داشت وبرایش اشک می ریخت....

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٦
 

زمستان هم زیبا ست، اگر اجاق این کلبه را

دستان تو گرم نگاه دارند !

شعر همه ی عاشقانه های جهان

به نام ما می شود، اگر تمنای نگاهت

تکرار نام کوچک من باشد......

                              تقدیم به دنیام.....


 
comment نظرات ()

 
صدای خدا
نویسنده : انسیه امی - ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٦
 
هر کدوم از ما با یه ندایی توی وجودمون به دنیا اومدیم. اما اینقدر دوروبرمون رو شلوغ کردیم که اصلا ً صدای خدا رو توی وجودمون نمی شنویم. یه صدای آروم و آهسته ، صدایی مثل نجوا، یه نجوای عاشقانه، آخه عشق باید نجوا باشه. گوش کن!!! اگه یه ذره از اون سرو صداها و شلوغی و کارای گوناگونی که واسه خودمون درست کردیم دور بشیم و مثل قبلا ً گوش کنیم می بینیم هنوزم داره اون صدا می یاد. با اینکه ما فراموشش کردیم ولی اون هنوز امید داره تا شاید یه روزی به اون نجواهای آرامش بخشی که همه نیاز داریم برگردیم. فقط یه چند دقیقه با خودت خلوت کن. می بینی؟ داری می شنوی!... چه قدر منم به این صدا نیاز دارم. بد نیست یه کم تو سکوت فکر کنیم، نه ؟ نظرت چیه؟
 
comment نظرات ()